داستان هفت خوان رستم
امید وارم با این داستانی که گذاشتم حالشو ببرید
داستان هفت خوان رستم .....
خوان نخست : بیشه شیر
رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز میتاخت و رستم دو روز راه را به یک روز میبرید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.
سلام من امیرحسینم و امیدوارم با این مطالبی که گذاشتم حال کنین راستی نظر یادتون نره